افسانه رژه مورچه
این قصه اساطیری از رساله برهما ویرتا پورانا خلاصه شده است.
"ایندرا" شهریا خدایان،پس از پیروزی بر اژدهای غول پیکر مغرور می گردد که کاخهای خود را توسعه دهد.هنرمند خدایان "ویشنو کارما" پس از یک سال کوشش،کاخی با شکوه برایش می سازد.ولی "ایندرا" قانع نمی شود."ویشنو کارما" از فرط خستگی ناگزیر نزد "برهما" می رود و لب به شکایت می گشاید."برهما" به "ویشنو" متوسل می شود و او قول می دهد که "ایندرا" را متنبه کند.روزی که ایندرا روی تخت پرجلالش جلوس کرده است،کودکی در لباس راهب دوره گرد به دیدنش می آید.این ویشنو است که برای تحقیر شهریار خدایان خود را بدینسان آراسته است و ایندرا را کودک من خطاب می کند و درباره تعداد بیشمار ایندراهایی که طی ادوار بیشمار کیهانی یکچندی ظاهر شده و فانی گردیده اند سخن می گوید و می افزاید: "من ناظر انحلال بیمناک جهان بوده ام .در آن زمان که آخرین ذره در اقیانوس آبهای ازلی که مبدا همه چیز است، فانی می شود...کیست که بتواند تعداد عوالمی را که نابود شده اند برشمارد؟که هر یک برهما ،ویشنو و شیوای خود را داشته اند و همچنین تعداد بیشمار ایندرا ها را ...زندگی و حکومت ایندرا فقط 21 دوره کیهانی طول می کشد.هر روز و هرشب برهمن مساوی با 28 عمر ایندراست،ولی زندگی خود برهمن نیز محدود است .یک برهمن غروب می کند و دیگری برمی خیزد.تعداد بیشمار برهمنان پایان ندارند تا چه رسد به تعداد ایندراها."
در زمانی که کودک سخنی می گوید ردیفی دراز از مورچه ها که به شکل ستونی به پهنای 2 متر است ،ظاهر می شود. کودک نگاهی به مورچه ها می کند و با صدای بلند می خندد و دوباره ساکت می شود.ایندرا که سخت آشفته است می گوید"چرا می خندی؟کیستی تو؟ " کودک پاسخ می دهد: "داشتم به رژه مورچه هایی که بصورت ستونی دراز راه می روند نگاه می کردم،هر یک از آنها در گذشته،ایندرایی بوده است.هر یک از آنان چون تو بعلت فضیلت و تقوی بر تخت جلوس کرده بود ولی اینک بعد از دگرگونیهای بیشمار هر یک به شکل مورچه درآمده .این سپاه مورچه ها همان سپاه ایندراهاست."
ایندرا در برابر این کودک اسرارآمیز احساس خاکساری و حقارت می کند و در همین اثنا شخص ثالثی وارد میدان می شود. تازه وارد شبیه معتکف گوشه نشینی است که چتری از علف روی سر دارد و پوست آهوی سیاهی بر تن،بر جبینش علامت سفیدی است و وسط سینه پشمالویش خالی است.مرتاض به ایندرا می گوید که او برهمن زاده است و نامش"پشمالو" است و چون عمرش کوتاه است و ناپایدار ازاین رو نه زن دارد و نه بچه و از طریق تکدی امرار معاش می کند و چتر علفی محافظ سرش است و علت اینکه وسط سینه اش خالی است اینست که هر بار ایندرایی مفقود گردد،مویی از سینه اش می افتد.هر گاه بقیه اش نیز بریزد او خواهد مرد.مرتاض مظهر خود شیوا است .ایندرا بعداز این جریان ،از شکوه و مال دنیا دست می کشد و سلطنت را به فرزندش واگذار می کند،به خلوت می رود و معتکف می شود.همسر ایندرا که از این تصمیم شوهر اشفته است نزد "بریهاسپاتی" که استاد سحر و حکمت است می رود و موضوع را با او در میان می گذارد."بریهاسپاتی" به ایندرا می فهماند که زندگی معنوی بی شبهه ستودنی است ولی هر کس در این جهان وظیفه ای دارد و عاقل آنست که در حین عمل از ثمره عمل بی نیاز باشد و نه اینکه دنیا را ترک گوید،خلوت گزیند و معکتف شود.ایندرا قانع می شود و به زندگی خود ادامه می دهد.
نکاتی که از این افسانه اساطیری استخراج می شود درخور اعتناست.ابتدا اینکه با باز نمودن دورنمای وحشتناک ادوار جهانی و فضای لایتناهی ،آرزوهای "تاریخی" ایندرا نقش بر آب می شود.در این دورنما،شکوه و جلال ایندرا که خود نیز در اصل مورچه است ،سرابی بیش نمی نماید.این "چشم انداز اساطیری" ساحت واقعی حقیقت را به ایندرا باز می نماید که نسبت به آن ،هر اتفاقی ولو جنگ اساطیری ایندرا علیه اژدهای غول پیکر،سرابی پوچ و حبابی ناچیز است.با حضور یافتن در زمان اساطیری ایندرا از بند زمان دنیوی خلاص می شود و به زمان اساطیری می پیوندد ولی این گزیر نه اینست که انسان ترک همه چیز کند و این درسی است که "بریهاسپاتی" به ایندرا می دهد.زبده مطلب اینست که آدم باید در حین عمل منزه از آن باشد،مانند نیلوفری که بر آب می نشیند و تر نمی شود. و در نتیجه آدمی که مشغول به کار است هیچ کاری نمی کند واین هنر بی نیاز بودن از ثمره عمل و میوه کردار را "هنر یوگا" می گویند یعنی پیوستگی به نفس عمل و نه به نتایج خوب یا بد آن.
کسی که به چنین مقامی ممتاز برسد،مجاز را حقیقت و محدود را نامحدود نمی پندارد و به صور خیال انگیزی که در زمان پدید می آیند،و یکچندی می شکفند و بعد فانی می شوند،نگاه می کند و از آنان لذت می برد ولی در عین حال می داند که از لحاظ وجودی اعتباری چندان ندارند.
در هند ظهور زمان در ضمن ناشی از سحر کیهانی است که خود آن نیز بنوعی بازی تعبیر شده است.برای روشن کردن این مطلب افسانه دیگری را نقل می کنیم.