مبانی اساسی بینش اساطیری/علیت در بینش اساطیری
درحالیکه قانون علیت در شیوه عقل استدلالی و روش علمی بین برخی از علل و برخی از معلولها رابطه ای یکجانبه برقرار می سازد،در بینش اساطیری بقول "کسیرر" انتخاب علل کاملا آزاد است:هر چیزی ممکن است از چیز دیگر پدید آید.جهان ممکن است از جسم حیوانی بوجود آید یا از "هسته ازلی" یا از گل نیلوفری که روی آبهای آغازین می شکفد.زیرا در بینش اساطیری هر چیزی می تواند با هر چیز دیگر تماس زمانی و بعدی،حاصل کند.آنجایی که عقل استدلالی سخن از تحول می کند،بینش اساطیری فقط به "دگرگونی" معتقد است و آنجایی که عقل استدلالی رابطه علت و معلول را می شکافد و تجزیه می کند و می کوشد که ترکیبات عناصر را دریابد و به تکرار پی درپی پدیداری آگاه شود،بینش اساطیری که ادراکی یکپارچه و حضوری از حادثه علی دارد، فقط به وقوع "حادثه " اکتفا می کند.در بینش اساطیری حوادث اتفاقی هیچ معنی ای ندارد.بلاهای آسمانی که بر سر قومی نازل می شوند،بیماری و مرگ و سایر مصیبتهایی که گریانگیر آدمها می شوند،در بینش اساطیری حوادثی اتفاقی محسوب نمی شوند بلکه اینان ناشی از دخالت و نفوذ علل سحرآمیز و مرموزی هستند.
در بینش اساطیری،بین کل و اجزای آن ارتباطی جوهری هست:جزء عین کل است و کل عین جزء و هر بلایی که بر سرجزء آید ،هر فعلی را که آن بپذیرد ،و به هر فعلی که تن در دهد، در عین حال ،انفعال و فعلی است که یا کل را در برگرفته و یا از آن سرزده است.هر کس که مثلا قسمت کوچکی از آدمی را تصاحب کند مانند یک مشت مو،قطعه ای از ناخن،یا تصویر و عکس این شخص بخصوص ،تمام وجود او را تصاحب کرده است و تصاحب چنانکه می دانیم در سحر و جادو نقش عمده ای دارد.بینش اساطیری به هر حال از تکثر و تقسیم وجود به لحظات زمانی،به بعدهای گوناگون،به شرایط خصوصی ،و به اندازه ها و نسبت های کمی که آغاز شیوه تعقل تحلیلی است،می پرهیزد وبین افکار،اشیاء و اقسام موجودات ،ارتباطی مرموز و ناشی از یک "همدمی سحرآمیز" می جوید و می یابد.
در اینجا فهرست وار باید متذکر شد که قانون "علیت" که از نیوتون تا اوایل قرن بیستم اصل حاکم بر علم و چون وحی ای منزل تعبیر می شد،ناگهان بعلت پیدایش فیزیک کوانتیک و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و قانون نسبیت انشتاین پایه های فیزیک کلاسیک را متزلزل کرد و معلوم شد که دنیای ریزهسته ها تابع قوانین متعارف فیزیک کلاسیک نیست زیرا به نظر هایزنبرگ ممکن نیست که در یک لحظه بتوان بطور دقیق هم موضع و هم سرعت و در نتیجه انرژی یک الکترون را مشخص کرد و اندازه گرفت و فقط می توان در این باره قوانین احتمالی،براساس آمار وضع کرد.
همانطور که دنیای ریزهسته ها تابع قوانینی هستند که با قوانین روش استدلالی تطبیق نمی کنند،همانطور نیز وقایع اساطیری تابع قوانین خودند.یونگ نیز به نوبه خود به مطالعه اصل عدم علیت در زمینه حوادث روانی ،می پردازد و آنرا "سنکرونیسیته" یا "اصل تقارن حوادث معنی دار" می نامد.
ما در جهان با حوادثی برخورد می کنیم که هیچ رابطه علی باهم ندارند،مانند جمله رویدادهایی که از اتفاق و تصادف برمی خیزند.بعنوان مثال ،شماره بلیت اتوبوسی که صبح به من می دهند،عین شماره بلیت تئاتری است که شب خریداری می کنم و عین شماره تلفن جدیدی است که دوستم همان شب به من میدهد.بین این حوادث رابطه علی نمی توان یافت.ولی بعضی از این حوادث آنچنان تکرار می شوند که معنی مرموز خاصی پیدا می کنند.جمیع این حوادث دال بر اینست که در پس اینان،بقول یونگ،نوعی "تقارن معنی دار" هست که عناصر تشکیل دهنده آن رابطه علی باهم ندارند.
بطور خلاصه این قبیل تجارب بر سه نوع اند:
1)تقارن یک حادثه و حال روانی با یک اتفاق خارجی،عینی و متقارن،اتفاقی که منطبق با این حادثه روانی باشد،بطوریکه بین این دو حادثه درونی و خارجی،هیچ ارتباط علی به وضوح مشاهده نشود و با توجه به نسبیت زمان و مکان چنین ارتباطی تصور ناپذیر هم نباشد.
2)تقارن یک حادثه روانی با یک اتفاق خارجی متقابل.اتفاقی که خارج از قلرو ادراک این شخص به وقوع می پیوندد یعنی نسبت به او فاصله بعدی دارد و بعدا قابل اثبات است.
3)تقارن یک حادثه روانی با یک اتفاق خارجی متشابه که هنوز تحقق نیافته است،بنابراین اتفاقی که نسبت به شخص ،بعد زمانی دارد و بعدا قابل اثبات است.
به نظر یونگ اساس این "تقارن معنی دار" در اصل به نیروی ادراک ناپذیر و مرموز"ارکتیپ" مربوط است.ولی بهترین وجه ظهور این نحوه علیت مرموز و مفهوم "تقارن معنی دار" در کتاب کهن و مقدس چینی معروف به "یی کینگ" که اساس تجربه فلفسه قوم چینی را تشکیل میدهد به وضوح مطرح شده است.
در واقع این کتاب می کوشد بین حال درون شخص و علائم خارج ارتباطی برقرار کند.توضیح اینکه طرحی که حوادث پدید می آورند،مربوط به لحظه ایست که انعکاسی از کل است.تصویری که لحظه ای خاص طرح می کند ،محیط به همه چیز است و همه چیز را از بی اهمیت ترین جزئیات گرفته تا مهمترین کلیات دربر میگیرد،زیرا تقارن ،همبودی و "همرویدادی" همه این عناصر است که به این لحظه خاص صورت می بخشد.طرح بخصوص این لحظه ارتباطی خاص از یک سو،میان وقایع برونی نسبت به یکدیگر ،و از سوی دیگر بین اینان و احوال درون برقرار می کند.و چون این لحظه نیز انعکاسی از نیروهای مرموز"نومن" است،از این رو،همین نیروها در این لحظه خاص ارتباطی مرموز با آدم برقرار می کنند که بموجب آن وضع "سنکرونیک" این شخص نسبت به کل،در آنی که خود جلوه ای از کل است،روشن می شود.در واقع هدف غائی یی کینگ برقراری هماهنگی و همان "همدمی سحرآمیز" بین انسان و طبیعت است.
این "فن لحظه یابی" درهنر ظریف نقاشی چینی بخوبی محسوس است.استادی خیره کننده نقاشان چینی از برای کشیدن خطی که چون تیری از کمان می جهد و مانند شهابی مسیر برق آسایش را می پیماید،دست یافتن به چشمه فیاض لحظه است.فن هر هنرمند واقعی تبدیل "شعر به فعل" و "وسیله همه دگرگونیهاست" .واین آفرینش برای حکیم و نقاش چینی، جزئی از بازی افسونگرانه طبیعت است.